تبليغاتX
پايان آهنگ باغ بارون زده

باغ بارون زده

 

 

با سلام این وب به دلایلی تعطیل شد لطفا کسی نپرسه چرا ...

 

 

The End

 

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه پنجم مهر 1390 ساعت 12:41 توسط پري |


 

درگذرگاه زمان



 خیمه شب بازی دهر  



با همه تلخی وشیرینی خود می گذرد



 عشق ها می میرند



 رنگ ها رنگ دگر می گیرند



وفقط خاطره هاست



 که چه شیرین وچه تلخ



دست ناخورده به جا می ماند.......

 

+ نوشته شده در پنجشنبه سی ام تیر 1390 ساعت 14:6 توسط پري |


زندگی می گذرد

زندگی میگذرد


و مرا میگذراند با خود


زندگی از روزها خالی نیست ، روز از خاطره ها

 
یادها با زندگی است ، زندگی با یادها


زندگی میگذرد


با جریانی از آب


کوه سرچشمه آن

 
با کمی خاطره از کوه نشاندار و بلند


و دمی ماندن زیر سایه ی تک درختی بیشمار


باز هم رفتن آب


و نسیمی خنک از بوی تمام هیجان


هیجانی توآم تا تمام دریا


و شبی طوفانی


گذری باطوفان ، روی امواج بلند


موج هم میگذرد


آب هم میگذرد


تا بیابان بزرگی که در آن خورشید است


و به خورشید شدن ، ابر شدن ، باریدن

 
زندگی آبی آبی


کمکی هم قرمز


هرچه هست چون آب است


آب را هیچ کجا ماندن نیست


آب تنها و روان میگذرد


جریانها با اوست




 

+ نوشته شده در چهارشنبه هجدهم خرداد 1390 ساعت 9:48 توسط پري |


سلاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام سلام صد تا سلام خوفین ؟؟؟؟

مرسی از نظرای قشنگتون خیلی خیلی دوستون دارم راستی یه

سوالدارم اگه دوست داشتین جوابشو برام بنویسید ؟؟؟؟ 

                                             

 سوال                                          سوال

 

اگه یه روز از خواب بیدار شی و بهت بگن :همه

 

زندگیت یه فیلم بود اسم فیلمتو چی میذاری؟؟؟

 

 

+ نوشته شده در شنبه سی و یکم اردیبهشت 1390 ساعت 19:17 توسط پري |


سلام به همه ی دوستای مهربونم  امروز دومین سالگرد ازدواجونه یعنی کسی نمی خواد تبریک بگه؟؟؟

دومین سالگرد ازدواجمان بود اما کسی نفهمید حتی برای تبریک یک دوست هم نخندید ؟؟؟؟

+ نوشته شده در شنبه دهم اردیبهشت 1390 ساعت 11:5 توسط پري |


تمام هستی ام

من گرفتار سنگینی سکوتی هستم که گویا قبل از هر فریادی لازم است

من تمام هستی ام را در نبرد با سرنوشت ، در تهاجم با زمان آتش زدم، کُشتم

من بهار عشق را دیدم اما باور نکردم، یک کلام در جزوه هایم هیچ ننوشتم.

من ز مقصدها پی مقصودهای پوچ افتادم ، تا تمام خوبها رفتند و خوبی ماند در یادم

من به عشق منتظر بودن ، همه صبر و قرارم رفت... بهارم رفت...عشقم مُرد...یارم

 رفت

+ نوشته شده در شنبه سوم اردیبهشت 1390 ساعت 12:31 توسط پري |


 

بی قرار توام ودر دل تنگم گله هاست  

        آه بی تاب شدن عادت کم حوصله هاست

                 مثل عکس رخ مهتاب که افتاده در آب

                       در دلم هستی وبین من وتو فاصله هاست

                              آسمان با قفس تنگ چه فرقی دارد

                                   بال وقتی قفس پر زدن چلچله هاست

                                          بی تو هر لحظه مرا بیم فرو ریختن است

                                               مثل شهری که به روی گسل زلزله هاست

                                                     باز می پرسمت از مسئله دوری و عشق

                                                          وسکوت تو جواب همه مسئله هاست 


                                                  
شعر تو را یکبار دیگر میسرایم


                                                          شاید که باشد آخرین بار ای

 

+ نوشته شده در چهارشنبه سی و یکم فروردین 1390 ساعت 12:18 توسط پري |


ماه من، غصه چرا ؟!

ماه من، غصه چرا ؟
آسمان را بنگر، که هنوز، بعد صدها شب و روز
مثل آن روز نخست
گرم و آبی و پر از مهر، به ما می‌خندد!
یا زمینی را که دلش، از سردی شب‌های خزان
نه شکست و نه نگرفت!
بلکه از عاطفه لبریز شد و
نفسی از سر امید کشید
و در آغاز بهار، دشتی از یاس سپید
زیر پاهامان ریخت،
تا بگوید که هنوز، پر امنیت احساس خداست!
ماه من!
دل به غم دادن و از یأس سخن‌ها گفتن
کار آن‌هایی نیست که خدا را دارند
ماه من!
غم و اندوه، اگر هم روزی، مثل باران بارید
یا دل شیشه‌ای‌ات، از لب پنجره عشق، زمین خورد و شکست
با نگاهت به خدا، چتر شادی وا کن
و بگو با دل خود، که خدا هست، خدا هست!
او همانی است که در تارترین لحظه شب، راه نورانی امید نشانم می‌داد
او همانی است که هر لحظه دلش می‌خواهد، همه زندگی‌ام،
غرق شادی باشد
ماه من!
غصه اگر هست، بگو تا باشد!
معنی خوشبختی،
بودن اندوه است…!
این همه غصه و غم، این همه شادی و شور
چه بخواهی و چه نه! میوه یک باغند
همه را با هم و با عشق بچین
ولی از یاد مبر؛
پشت هر کوه بلند، سبزه‌زاری است پر از یاد خدا!
و در آن باز کسی می‌خواند؛
که خدا هست، خدا هست
و چرا غصه؟! چرا؟

 

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم اسفند 1389 ساعت 9:3 توسط پري |


همه میگن که تورفتی همه میگن که تونیستی

 همه میگن که دوباره دل تنگمو شکستی دروغه

 چجوری دلت میومد منو اینجوری ببینی

 باستاره ها چه نزدیک منو تو دوری ببینی دروغه

 همه میگن که عجیبه اگه منتظر بمونم

 همه حرفاشون دروغه تا ابد اینجا میمونم 

 بی تو و اسمت عزیزم اینجا خیلی سوتو کوره

 ولی خوب عیبی نداره دل من خیلی صبوره

 همه میگن که تورفتی همه میگن که تونیستی

 همه میگن که دوباره دل تنگمو شکستی دروغه

 چجوری دلت میومد منو اینجوری ببینی

 باستاره ها چه نزدیک منو تو دوری ببینی

 همه گفتن که تورفتی ولی گفتم که دروغه

 همه میگن که عجیبه اگه منتظر بمونم

  همه حرفاشون دروغه تاابد اینجا میمونم

  بی تو و اسمت عزیزم اینجا خیلی سوتوکوره

 ولی خوب عیبی نداره دل من خیلی صبوره

 همه میگن که تورفتی همه میگن که تومردی

همه میگن که تنتو به فرشته ها سپردی دروغه

 

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه هجدهم اسفند 1389 ساعت 10:43 توسط پري |


دل من تـنها بـود ،

دل من هرزه نـبـود ...

دل من عادت داشـت ، که بمانـد یک جا

به کجا ؟!

معـلـوم است ، به در خانه تو !

دل من عادت داشـت ،

که بمانـد آن جا ، پـشـت یک پرده تـوری

که تو هر روز آن را به کناری بزنی ...

دل من ساکن دیوار و دری ،

که تو هر روز از آن می گـذری .

دل من ساکن دستان تو بود

دل من گوشه یک باغـچه بـود

که تو هر روز به آن می نگری

راستی ، دل من را دیـدی ...؟!!

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه هجدهم اسفند 1389 ساعت 10:41 توسط پري |


 

ماهی کوچک ان تنگ بلور

چند روز بود که تنها شده بود

خانه اش خالی بود

جفت او در یک شب

طعمه گربه زیبا شده بود

چشم ماهی اما

در پی جفتش

بین شفافی اب

با نگاهی نگران

تکه سنگی می جست

صدفی را شاید

جفت زیبا نکند انجا بود

پشت ان تکه سنگی که خیال

گوشه ظرف نهان ساخته بود

صدفی لیک نبود

خرده ریگی حتی

اب شفاف وزلال

چشم به تنهایی او دوخته بود

جنبشی نیز نداشت

از غم ماهی کوچک افسوس

خبری هیچ نداشت

ماهی کوچک غمگین دایم

عمق ان حوضچه کوچک تنهایی را

با طپشهای دل نازک خود می پیمود

خستگی پیکر لغزنده براقش را

می فسرد

ماهی کوچک غمگین اما

با امیدی که نداشت

یار گم کرده خود را می جست

روزها شب شد و شبها طی شد

اثری از جفت اش

هر چه می گشت نبود

بدن کوچک ماهی دیگر

رمقی هیچ نداشت

تب و تاب اش افتاد

پیکر خسته و بی حال اش را

به ته تنگ بلورین سر داد

گربه بد دل زیباانگاه

شاد و سر حال از این پیروزی

چنگ بر پیکر ماهی انداخت

ماهی کوچک غمگین اندم

از غم دوری و تنهایی رست

جفت را یافته بود

سوی او پر می زد

اب ارام به هم خورد کمی

چین موجی یک دم

بر جبین اش افتاد

اندکی بعد ولی

سر جایش بنشت

صاف و ارام و زلال

دیگر از ماهی کوچک در اب

اثری هیچ نبود

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه شانزدهم اسفند 1389 ساعت 19:5 توسط پري |


پاییز می آید، زمانی که خاطرت شیرین گذشته ی خودم را با تو به یاد می آورم، پاییز همچون بهار دل انگیز میشود، بیا و اینک مرا با خود به آن سوی دریاها ببر، شاید دگر برای پیوستن فرصتی نباشد

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه شانزدهم اسفند 1389 ساعت 17:20 توسط پري |


فقط می خواهم از اینجا روم

شاید تسلی یابد این روحم

منم مرغ مهاجر

               کز برای آشیان خویش دلتنگم

مرا اینک توان و پای ماندن نیست !!

                                       آری نیست !!

                                         باید رفت!

الا ای مردم خفته !

همینک من بسوی سرزمین عشق خواهم رفت

خداحافظ اسیران اسیر عزلت و عصیان

                                                خداحافظ .....

منم مرغ مهاجر

                کز برای آشیان خویش بس دلتنگ دلتنگم

+ نوشته شده در یکشنبه هفدهم بهمن 1389 ساعت 12:3 توسط پري |


عاقبت

عاقبت با ما چه خواهد شد

                                   نمی دانم

                                  دست این سوداگر دنیا چه خواهد کرد

                                                                                 من نمی دانم !

 

+ نوشته شده در یکشنبه هفدهم بهمن 1389 ساعت 12:2 توسط پري |


پاییز

هوا بس ناجوانمردانه سرد است

و باد سرد هم بس تازیانه وار می تازد

زمین و آسمان خیسند

سپاه اسب پاییزی بسوی خانه قلبم

هجومی سخت آورده است

تمام برگهای خشک پاییز

به روی دامن مادر

سرود گریه سردادند

زمین غمناک از این سردی

و آری سایه بانش نیز غمگین تر

دو چشم آسمان ابریست

و بغض هر نگاهش سخت دلگیر است

صدایش ناله های سوز شیدایی است

و برق هر دو چشمانش مرا در خود فرو برده است

زمین سرد و

                  هوا سرد است

و آری این چنین  ، پاییز

مرا مسحور خود کرده است !

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه هفدهم بهمن 1389 ساعت 11:59 توسط پري |


فاصله

همیشه میان من و من

فاصله ای بوده است

به اندازه تمامی کوچه های دلواپسی ام

تو که امدی

فاصله ها جا باز کرده اند

اینک میان من و من

هزاران فرسنگ فاصله است

به اندازه تمامی جاده های انتظار

 

 

گفتم از دل برود هر آنکه از دیده رود

گفت جانا ز دلت خواهش بیجا داری

گفتم او را که نبینم چه کنم یاد از او

گفت در دل تو از او ، خاطر زیبا داری

گفتمش درد دلم را نتوان گفت به او

گفت از دل به دلش صد ره کوتاه داری .

 

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه هفدهم بهمن 1389 ساعت 10:32 توسط پري |


عشق تنها براي يک بار مي ايد و براي تمام عمرش مي ايد عشق همان بود که به تو ورزيدم حقيقتا همان يک بار حقيقتا همان يک بار و از بس بدان اويختم تا هميشه همه ي زندگي ام با ان بيش خواهد رفت بس تا هميشه عا شقت مي مانم

 

 

پایت را که زمین میگذاری

چیزی به جز واژه ندارم

که قربانی ات کنم

قربانت شوم

نوک این قلم آنقدر کند شده است

که دیگر سر هیچ واژه ای را نمی برد

سی دو حرف کافی نیست

من

تمام واژه های جهان را

برای تو

سر خواهم برید

 
 
 
 

سکوت میکنم

و درد

دارد از مردمک چشمانم سرریز می شود

هرگز گمام نمی بردم

تبدیل شوم

به آتشفشانی

متحرک

فوران کرده اند

یاخته هایم

در من

و از درون

متروک  شده ام

سکوت می کنم

و درد دارد سر ریز می شود

 


+ نوشته شده در شنبه نهم بهمن 1389 ساعت 11:47 توسط پري |


 

خدايا دل من بي كينه است
و من مسافر شبهاي مهتابم
آرزو در من خفته است و من شبهاي درازيست كه بيدارم .
دلم هوس رفتن نموده است
من ياد گرفته ام خوبي همانند آب است
فرقي هم نمي كند اگر چشمهاي من بيزاري ببينند
دستهاي من خالي بمانند
پاهاي من رنجورتر از قبل سايه سبك مرا به اندام بكشند

و فرقي هم نمي كند اگر هيچ كس مرا نشناسد
من همان مسافرم با همان كوله بار !

بايد بروم
نمي دانم به كجا
فقط ميدانم كه خدايي هست
كه در اين نزديكيهاست...

+ نوشته شده در شنبه نهم بهمن 1389 ساعت 11:35 توسط پري |


دلتنگی..

 می نگرم دور دست را

آنگاه که دیدمت و دیدی مرا

همراه شدیم در کوچه باغی سبز

و بی پروا می رفتیم

....

رفتی

و من ماندم

ماندم در تاریکی به انتظار

آنگاه که آفتاب برآمد تورا در کنار خود یافتم

و اینک نمی دانم این ظلمات است که مرا از دیدنت بازداشته است

یا نیستی دیگر

من هنوز سراسیمه در کوچه باغ می گردم

امروز خیلی دلتنگ بودم..

هر سو که می روم به نشانی های تو دلتنگ می شوم

 با این بهانه و نشانه ها که همه جا ردی از توست برای من -- زنده ام!!

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه نهم دی 1389 ساعت 9:14 توسط پري |


 

نشانی..

می‌دانم
حالا سالهاست که ديگر هيچ نامه‌ای به مقصد نمی‌رسد
حالا همه می‌دانند که همه‌ی ما يک‌طوری غريب
يک طوری ساده و دور
وابسته‌ی ديرسالِ بوسه و لبخند و علاقه‌ايم.

آن روز
همان روز که آفتاب بالا آمده بود
دفتر مشق ما
هنوز خوابِ عصر جمعه را می‌ديد.
ما از اولِ کتاب و کبوتر
تا ترانه‌ی دلنشين پريا
ری‌را و دريا را دوست می‌داشتيم. 

ديگر سراغت را از نارنجِ رها شده در پياله‌ی آب نخواهم گرفت
ديگر سراغت را از ماه، ماهِ درشت و گلگون نخواهم گرفت
ديگر سراغت را از گلدانِ شکسته بر ايوانِ آذرماه نخواهم گرفت
ديگر نه خوابِ گريه تا سحر،
نه ترسِ گمشدن از نشانیِ ماه،
ديگر نه بُن‌بستِ باد و
نه بلندای ديوارِ بی‌سوال ...!
من، همين منِ ساده ... باور کن
برای يکبار برخاستن
هزار‌هزار بار فروافتاده‌ام.

ديگر می‌دانم
نشانی‌ها همه دُرُست!
کوچه همان کوچه‌ی قديمی و
کاشی همان کاشیِ شبْ شکسته‌ی هفتم،
خانه همان خانه و باد که بی‌راه و بستر که تهی!


ها ری‌را، می‌دانم
حالا می‌دانم همه‌ی ما
جوری غريب ادامه‌ی دريا و نشانیِ آن شوقِ پُر گريه‌ايم.
گريه در گريه، خنده به شوق،
نوش! نوش ... لاجرعه‌ی ليالی!
در جمع من و اين بُغضِ بی‌قرار،

 

 

 

 

من گمان مي كردم
دوستي همچون سروي سرسبز،
چهار فصلش همه آراستگي ست.
من چه مي دانستم،
هيبت باد زمستاني هست!
من چه مي دانستم،
سبزه مي پژمرد از بي آبي،
سبزه يخ مي زند از سردي دي.
من چه مي دانستم،
دل هر كس دل نيست،
قلبها، ز آهن و سنگ،
قلبها، بي خبر از عاطفه اند...


 

+ نوشته شده در پنجشنبه دوم دی 1389 ساعت 9:45 توسط پري |


این متنو خیلی دوست دارم بهم آرامش میده

چرا یوسف گمگشته به کنعان نرسیده است

عصر یک جمعهء دلگیر، دلم گفت بگویم بنویسم که چرا عشق به انسان نرسیده است؟چرا آب به گلدان نرسیده است؟چرا لحظهء باران نرسیده است؟ وهر کس که در این خشکی دوران به لبش جان نرسیده است، به ایمان نرسیده است و غم عشق به پایان نرسیده است. بگو حافظ دلخسته زشیراز بیاید بنویسد که هنوزم که هنوز است چرا یوسف گمگشته به کنعان نرسیده است ؟چرا کلبه احزان به گلستان نرسیده است؟دل عشق ترک خورد، گل زخم نمک خورد، زمین مرد، زمان بر سر دوشش غم و اندوه به انبوه فقط برد،فقط برد، زمین مرد، زمین مرد ،خداوند گواه است،دلم چشم به راه است، و در حسرت یک پلک نگاه است، ولی حیف نصیبم فقط آه است و همین آه خدایا برسد کاش به جایی، برسد کاش صدایم به صدایی...


عصریک  جمعه دلگیر که وجود تو کنار دل هر بیدل آشفته شود حس، تو کجایی گل نرگس؟ به خدا آه نفس های غریب تو که آغشته به حزنی است زجنس غم و ماتم، زده آتش به دل عالم و آدم مگر این روز و شب رنگ شفق یافته در سوگ کدامین غم عظمی به تنت رخت عزا کرده ای؟ ای عشق مجسم! که به جای نم شبنم بچکد خون جگر دم به دم از عمق نگاهت. نکند باز شده ماه محرم که چنین می زند آتش به دل فاطمه آهت به فدای نخ آن شال سیاهت به فدای رخت ای ماه! بیا صاحب این بیرق و این پرچم و این مجلس و این روضه و این بزم توئی ،آجرک الله!عزیز دو جهان یوسف در چاه ،دلم سوخته از آه نفس های غریبت دل من بال کبوتر شده خاکستر پرپرشده، همراه نسیم سحری روی پر فطرس معراج نفس گشته هوایی و سپس رفته به اقلیم رهایی، به همان صحن و سرایی که شما زائر آنی و خلاصه شود آیا که مرا نیز به همراه خودت زیر رکابت ببری تا بشوم کرب و بلایی، به خدا در هوس دیدن شش گوشه دلم تاب ندارد ،نگهم خواب ندارد، قلمم گوشه دفتر غزل ناب ندارد، شب من روزن مهتاب ندارد، همه گویند به انگشت اشاره مگر این عاشق بیچارهء دلدادهء دلسوخته ارباب ندارد...تو کجایی؟ تو کجایی شده ام باز هوایی،شده ام باز هوایی...


گریه کن ،گریه وخون گریه کن آری که هر آن مرثیه را خلق شنیده است شما دیده ای آن را و اگر طاقتتان هست کنون من نفسی روضه ز مقتل بنویسم، و خودت نیز مدد کن که قلم در کف من همچو عصا در ید موسی بشود چون تپش موج مصیبات بلند است، به گستردگی ساحل نیل است، و این بحر طویل است وببخشید که این مخمل خون بر تن تبدار حروف است که این روضهء مکشوف لهوف است، عطش بر لب عطشان لغات است و صدای تپش سطر به سطرش همگی موج مزن آب فرات است، و ارباب همه سینه زنان کشتی آرام نجات است ،ولی حیف که ارباب «قتبل العبرات» است، ولی حیف که ارباب«اسیر الکربات» است، ولی حیف هنوزم که هنوز است حسین ابن علی تشنهء یار است و زنی محو تماشاست زبالای بلندی، الف قامت او دال و همه هستی او در کف گودال و سپس آه که «الشّمرُ ...»خدایا چه بگویم «که شکستند سبو را وبریدند ...» دلت تاب ندارد به خدا با خبرم می گذرم از تپش روضه که خود غرق عزایی، تو خودت کرب و بلایی، قسمت می دهم آقا به همین روضه که در مجلس ما نیز بیایی، تو کجایی ... تو کجایی...

 

بر قامت دلربای مهدی صلوات

 

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم آذر 1389 ساعت 12:10 توسط پري |


به قول چشمهایت قصه ی چنگیز تکراریست
بلی قربان ببخشیدم ولی این نیز تکراریست
خراسانی ترین شعرم شعور شمس و مولانا
حکومت کن به ایران دلم تبریز تکراریست
تو شور شعله ی شعری که شیرین ناله ای شیدا
بگو با باربد هی ... ماتم شبدیز تکراریست
و دست افشان تلاوت کن غزلهای سپیدت را
حضور آن دوبیتی های حزن انگیز تکراریست
ادامه می دهی یا نه ؟ نمایشنامه ی سبزیست
دوتا نقش بهاری بازی پاییز تکراریست
بیا اصلا تو حوا باش و من آدم دو تا تنها
و ثابت کن برای وسوسه پرهیز تکراریست
تو گفتی نه ... برای بازی آخر نمی آیم
نگفتم کاسه ی صبرم شده لبریز تکراریست
ولی در چشمهایم باز رود نیل زانو زد
شبیه گریه هایم چشمه و کاریز تکراریست
اگر چــه حیلــــت تلـخت به شــــیرینی زمینم زد
خیالی نیست چون این ماجرا یک چیز تکراریست

 

+ نوشته شده در یکشنبه هجدهم مهر 1389 ساعت 10:9 توسط پري |


می ترسم...!!

من صبورم اما..

به خدا دست خودم نیست اگر

 می رنجم

یا اگر شادی زیبای تو را


به غم غربت چشمان خودم می بندم

...

من صبورم اما...

چقدر با همه ی عاشقیم محزونم...

و به یاد همه ی خاطره های گل سرخ

مثل یک شبنم افتاده ز غم مغمومم .

. ...

من صبورم اما... 

بی دلیل از قفس کهنه ی شب می ترسم

بی دلیل از همه ی تیرگی تلخ غروب

و چراغی که تو را،



از شب متروک دلم دور کند ، می ترسم ...

من صبورم اما...
آه . . . این بغض گران صبر نمی داند چیست...!؟؟

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم مهر 1389 ساعت 17:21 توسط پري |


 
+ نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم مهر 1389 ساعت 17:11 توسط پري |


از بــاغ مي ‌برنــــد چـراغاني ‌ات كننــــد

                         تا كـاج جشــن هاي زمستاني ‌ات كننــد

 

     پوشانده‌اند «صبح» تو را «ابرهاي تار»

                          تنهــا به اين بهانـــه كه باراني ‌ات كنند

 

   يوسف! به اين رهـا شدن از چاه دل مبند

                          اين بار مي ‌برند كه زنــــداني‌ ات كنند

 

     اي گل گمان مكن به شب جشن مي ‌روي

                         شايد به خاك مـرده‌اي ارزاني ‌ات كنند

 

     يك نقطـه بيش فرق رحـيم و رجـيم نيست

                      از نقطه‌ اي بترس كه شيطاني ات كنند

 

     آب طلب نكــــرده هميشــه مـــــراد نيست

                   گاهي بهانه‌اي است كه قرباني ‌ات كنند

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم مهر 1389 ساعت 17:6 توسط پري |


              

سالگرد ازدواجمون مبارک

عشقم خیلی دوستت دارم                       

                                                                                                

 

 

 

هرگز از گفتن دوستت دارم خسته نشوید

عشق از ابراز نکردن می میرد

یک کلام محبت آمیز و صمیمی ممکن است معجزه کند

زندگی با عشق هر گز تیره نیست

عشق هم به گیرنده و هم به دهنده بهره می رساند......

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم اردیبهشت 1389 ساعت 19:12 توسط پري |


آنگاه که غرور کسی را له می کنی، آنگاه که شمع امید کسی را خاموش می کنی، آنگاه که بنده ای را نادیده می انگاری، آنگاه که حتی گوشت را می بندی تا صدای خرد شدن غرورش را نشنوی، آنگاه که خدا را می بینی و بنده خدا را نادیده می گیری، می خواهم بدانم دستانت را به سوی کدام آسمان دراز می کنی تا برای خوشبختی خودت دعا کنی؟و به سوی کدام قبله نماز می گزاری که دیگران نگزارده اند؟؟؟

 

 

 

عشق نخستین خردی است که به ما داده می شود

کمتر چیزی قادر است در مقابل عشق مقاومت کند

عشق با سعی دائم ماندنی می شود

عاشق باقی ماندن مهمتر از عاشق شدن است

ذهن و روح عشق , توجه و دلجویی نیاز دارد

+ نوشته شده در دوشنبه سی ام فروردین 1389 ساعت 12:26 توسط پري |


یک پنجره برای دیدن

یک پنجره برای شنیــــــــــــــــــدن

یک پنجره که مثل حلقه ی چاهــــــــــــــــــــــــی

در انتهای خود به قلب زمین می رســـــــــــــــــــــــــــــــــــــد

و باز می شود به سوی وسعت این مهربانی مکرر آبی رنـــــــــــــــــــــــگ

یک پنجره که دست های کوچک تنهایــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی را

از بخشش شبانه ی عطر ستاره های کریــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم

سرشار می کنـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد

و می شود از آنجـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــا

خورشید را به غربت گل های شمعدانی مهمان کــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــرد

یک پنجره برای من کافیســــــــ*ـ*ـ*ـ*ــــــــ*ـ*ـ*ـ*ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــت

*ـــــــــــــــــــــــــــــــــــ*ـــ ـــــ ــــــ ـــــ ـــــ ــــ ـــــ*ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ*

*ــــــــــــــــــــــــــــــ*ــــــ ـــــ ــــ ـــــ ــــ ـــ*ــــــــــــــــــــــــــــــــــــ*

*ـــــــــــــــــــــــــ *ــــ ـــ ــــ ــــ ـــ*ــــــــــــــــــــــــــــــــ*

*ـــــــــــــــــــــــــ*ــ ـــ ـــ ـ*ـــــــــــــــــــــــــــــ*

*ــــــــــــــــــــــ*ـ ـ*ـــــــــــــــــــــــ*

*ـــــــــــــــــــــ*ــــــــــــــــــــ*

*ـــــــــــــــــــــــــــــ*

*ــــــــــــــــ*

*ــــــ*

*

+ نوشته شده در دوشنبه سی ام فروردین 1389 ساعت 10:30 توسط پري |


۱۰ اردیبهشت سالگرد ازدواجمون مبارک

 

 

 

باور کن ماههاست زیباترین جملات را برای امروز کنارمی گذارم، امشب اما همه جملات فرار کرده اند، همینطور بی وزن و بی هوا آمدم بگویم

.

.

.

. سالگرد ازدواجمون مبارک.

+ نوشته شده در دوشنبه سی ام فروردین 1389 ساعت 10:18 توسط پري |


عزیزم به اندازه تمام کسانی که نمیشناسم دوستت دارم و سبدی از گلهای یاس و پونه با یه آسمون ستاره تقدیم تو به خاطر  .
سالگرد ازدواجمان مبارک

 

 

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه سی ام فروردین 1389 ساعت 10:11 توسط پري |